تصنیف توشه عمر (استاد بنان)

چون درای کاروان در میان شب روان
بانگ عمر ما می رسد به گوش
با گذشت این و آن می دهد ندا زمان
هر سحر که ای خفتگان بهوش

بی خبر آمدی همچو رهگذر
بی خبر می روی توشه ای ببر

عمر دیگر کی دهندت
داستانها در زبانها مانده از کاروانها
زین حکایت با خبر شو
تا بماند داستانی از تو هم بر زبانها

نیمه شب از رهگذری می گذری در سفری
بی خبر از قافله در گوشه ی صحراها
در دل این دشت سیه جان تو ای مانده به ره
گمشده در پیچ و خم شوق و تمناها

نکنی گر هوسی ملکوتی نفسی
تو که مرغ فلکی منشین در قفسی
به چه دل بسته شوی به خدا خسته شوی
چو مرادت نبود به مرادی برسی

چون درای کاروان در میان شب روان
بانگ عمر ما می رسد به گوش
با گذشت این و آن می دهد ندا زمان
هر سحر که ای خفتگان بهوش

/ 4 نظر / 432 بازدید

شعر از کیه

دوست عزيز مي خواستم بگم اشعار خوانندگان قديمي بسيار آموزنده هستند وآدم را به فكر وا مي دارند

بازهم شعر وترانه های قدیمی ودلربا-

شعرزیبا همیشه زیباست