به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

هزارجهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبودبر سر آتش میسرم که نجوشم

 

به هوش بودم از اول که دل به کسنسپارم

شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نههوشم

 

حکایتی ز دهانت به گوش جان آمد

دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم

 

مگر تو روی بپوشیو فتنه بازنشانی

که من قرار ندارم کهدیده از تو بپوشم

 

من رمیده دل آن به که در سماع نیایم

که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم

 

بیابه صلح من امروز در کنار من امشب

کهدیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم

 

مرا به هیچ بدادی و من هنوز برآنم

که از وجود تو مویی به عالمینفروشم

 

به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت

که تندرست ملامت کند چو من بخروشم

 

مرا مگوی که سعدیطریق عشق رها کن

سخن چه فایدهگفتن چو پند می​ننیوشم

 

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

/ 1 نظر / 56 بازدید

سلام به سایت ما هم یک سری بزن salam.blogfa.com